قاصدک مسافر
ای کاش ماه میدانست از میان این همه ستاره و سیاره تنها یکی مشتریست
روزگار من
من ، تو ، ما یادت هست ؟

 تمام شد … 

حالا : تو ، او ، شما

 من هم به سلامت!!!!!!

|+| نوشته شده توسط دریا مهرسا در سه شنبه هشتم اسفند 1391 ساعت 11:37 |

دلتنگی آخر

به گریه هام نگاه نکن دلتنگی های آخره

میشم یکی مثل همه اینجوری خیلی بهتره

میرم ولی با رفتنم خاطره هاتو میبرم

به گریه هام نگاه نکن من از تو بی وفاترم

خوب میدونم تو این روزا خیلی چیزا عوض شده

اونکه میگفت دوستت داره چشاش پر هوس شده

خوب میدونم تو این روزا دلم از قصه میمیره

تو که نیستی و تنهایی میاد دستامو میگیره

همین امشب میمیرم توام خونسرد باش پس

خب چیزی نشده اونی که دوستم داشت از دلم برید

تا برسه به کس دیگه ای دارم از حال میرم و تو پیش کس دیگه ای

منو ببخش اگه تورو زیاد خواستم

منو ببخش اگه بهت نیاز داشتم

آره حق با توئه اونی که خواستی نبودم

بیچاره اون کسی که اسیر نگاه تو بشه

توام راحت باش که الان روزای خوبته

دیگه دیر شده منو باید تو خواب ببینی

نوشدارویی که بعد از مرگ دریا رسید

به هر دری زدم ولی بازم ساده فراموشت شدم

منو ببخش که هر دفعه باری روی دوشت شدم

ثانیه هامو پس بده به من بدهکاره دلت

سرت شلوغ شده ولی یه عمره بیکاره دلت

حالا کنار اونی و شدی خیره بهش

واسش مهم نیست خوشی زده زیر دلش

دیگه دریا نیستم اگه سراغ تو بیام

بگو بی معرفت اینه جواب خوبیام

همون آدمی که نمی آورد جای تو هیشکی

تو زباله دونی خاطراتشم نیستی

چشاتو ببند و برو از همه چی بگذر

انگار روزای خوبمون یادت نمیاد بهتر

ولی خیالی نیست چون اونا کارشون همینه

زیاد تعجب نکن اگه پای تو نشینه

منم گذشتم ازت توام خوشبخت بشی

 گور بابای دلی که اینجا غربت کشید

|+| نوشته شده توسط دریا مهرسا در جمعه دوازدهم خرداد 1391 ساعت 3:22 |

من یخ بسته ام


آنقــدر مرا سرد کرد

 از خودش ..

از عشق ..

کــه حالا بــه جای دلبستن

یخ بسته ام


آهای !!!

روی احساسم پا نگذاریــد ..لیز می‌‌خوریــد

|+| نوشته شده توسط دریا مهرسا در دوشنبه یکم خرداد 1391 ساعت 14:13 |

خدا به خیر کند

بغض هایم را

به آسمان سپرده ام ،

خدا به خیر کند باران امشب را

|+| نوشته شده توسط دریا مهرسا در دوشنبه یکم خرداد 1391 ساعت 13:46 |

بارون

می دونی بارون یعنی چی؟

.

.

.

.

.

.

بارون یعنی نقطه چین تا خدا

|+| نوشته شده توسط دریا مهرسا در جمعه هفتم خرداد 1389 ساعت 14:2 |

برگرد

برگرد

 

ببخش اگه از منو تو یه عکس خوشگل کشیدم

ببخش اگه رو کاغذم عکس دو تا دل کشیدم

ببخش اگه تو قلب من جز تو کس دیگه نبود

دوست داشتنت برای من یه اشتباه ساده بود

وقتی که دیدمت برام یه حس تازه ای بودی

گل من

کاشکی تو سرنوشت من یه عشق واقعی بودی

گل من

دل بستم از رو سادگی شدی همه دنیای من

ببخش منوحالا که نیست پیش تو دیگه جای من

نمیدونستم که می خوای ساده ازم دل بکنی

ببخش که فکر کرده بودم فقط دیوونه ی منی

نذاشتی هیچ بهونه ای واسه دوباره دیدنت

     گلا تو بردارو برو دوست ندارم ...

 

 

از وقتی رفتی بی مرام زندگی زندونه برام

خودم بهت گفتم برو خودم میگم برگرد حالا

نه این که فکر کنی خوشم نه اینکه بی خیال باشم

خنده ی من دروغیه گریمو پشتش میکشم

بازم میگم شاید دیگه هیچوقت نبینمت تو رو

این لحظه ها غنیمته وایسا ببینمت نرو

باز نا امیدم میکنی اما به فکرتم هنوز

اگه صدایی بمونه میشنوی حرفامو یه روز

باز اگه خوب و اگه بد هر چی که بود دیگه گذشت

وقتشه قبول کنی که همینه سرگذشت

کاش میشد مثل قدیم دردمو بهت بگم

کاش یکی آشتی میداد دلای ما رو با هم

دیگه پاییز رسیده یکیمون باید بره

این جدایی واسه ما اتفاق آخره

 

|+| نوشته شده توسط دریا مهرسا در یکشنبه بیستم دی 1388 ساعت 15:13 |

گل میخک

میخوام از تو بنویسم تو که طمه ی خزونی

با صداقت سر عهدت تو نتونستی بمونی

می خوام از تو بنویسم تو که پا رو عشق گذاشتی

غنچه ی عشق دلم رو توی گلدونت نکاشتی

تو ندیدی بارون و نه گل میخک

تو ندیدی تاب نیلوفر و پیچک

تو از آسمون بریدی و ندیدی

پرده ی آبیه آسمون و ابرک

تو فریبت رفتن و ترک و جفا بود

من گناهم دو تا چشم بی ریا بود

تو غرورت بستر فاصله ها شد

من عبورم از دل حادثه ها بود 

|+| نوشته شده توسط دریا مهرسا در شنبه چهارم مهر 1388 ساعت 18:13 |

تولد قاصدک مسافر

قاصدکقاصدک مسافر ۳ ساله شدقاصدک

 

سلام به همه

امروز تولد قاصدک مسافره

قاصدک

سه سال پر خاطره گذشت

سالی پر از غم ها و شادی ها

از همتون ممنونم که تو این ۳ سال تنهام نذاشتید

ومن و نوشته هامو تحمل کردید

امیدواریم

امسال هم با من و قاصدک همراه باشید

و تنهامون نذارید

قاصدک

و در آخر

نشد برم نشد نره نشد بخواد نشد بیاد

نشد ولی شاید بشه واسم دعا کنید زیاد

در پناه حق

شادو پیروز باشید

 

|+|

می دونی؟

 

 

می دونی؟

یه اتاقی باشه گرم گرم

روشن روشن

تو باشی و من باشم...

کف اتاق سنگ باشه...سنگ سفید

تو منو بغلم کنی که نترسم...

که سردم نشه...که نلرزم...

اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار...پاهاتم دراز کردی...

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم...

با پاهات محکم منو گرفتی...دو تا دستتم دورم حلقه کردی.

بهت می گم چشاتو می بندی؟

می گی آره...بعد چشاتو می بندی.

بهت می گم... قصه میگی برام...تو گوشم؟

می گی آره...

بعد شروع می کنی آروم آروم... تو گوشم قصه گفتن...

یه عالمه قصه ی طولانی و بلند....

که هیچ وقت تموم نمی شن.

می دونی؟

می خوام رگ بزنم...رگ خودمو...مچ دست چپمو.

یه حرکت سریع...

یه ضربه ی عمیق...

بلدی که؟

ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم

تو چشاتو بستی...نمی دونی.

من تیغ رو از جیبم در میارم...

نمی بینی که سریع می برم...

خون فواره می زنه...رو سنگای سفید...

نمی بینی که دستم می سوزه.

لبم رو گاز می گیرم ...که نگم آآآخ...

که چشاتو باز نکنی ونبینی منو...

تو داری قصه می گی.

دستمو می زارم رو زانوم...

خون میاد از دستم می ریزه رو زانوم...

و از زانوم می ریزه رو سنگا.

قشنگه مسیر حرکتش.

حیف که چشات بسته ست و نمی تونی ببینی.

تو بغلم کردی...می بینی که سرد شدم...

محکم تر بغلم می کنی که گرم بشم.

می بینی نا منظم نفس می کشم...

می گی... آآخی... دوباره نفسش گرفت.

می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی ...سرد تر می شم...

می بینی دیگه نفس نمی کشم...

چشاتو باز می کنی... می بینی که من مردم.

می دونی؟

من می ترسیدم خودمو بکشم... از سرد شدن...

از خون دیدن...از تنهایی مردن...

وقتی بغلم کردی...دیگه نترسیدم.

مردن خوب بود...آروم آروم.

گریه نکن دیگه...

من که دیگه نیستم چشاتو بوس کنم و بگم خوشگل شدیاااا...

بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی.

گریه نکن دیگه...خب؟

می شکنه دلم...

دلم نازکه...

نشکونش...

خب؟

|+| نوشته شده توسط دریا مهرسا در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 ساعت 0:10 |

برای خدا

 

 

دلم را سپردم به بنگاه دنيا
و هي آگهي دادم اينجا و آنجا
و هر روز
براي دلم
مشتري آمد و رفت
و هي اين و آن
سرسري آمد و رفت


ولي هيچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسي قفل قلب مرا وا نکرد


يکي گفت
:
چرا اين اتاق
پر از دود و آه است
يکي گفت
:
چه ديوارهايش سياه است
يکي گفت
:
چرا نور اينجا کم است
و آن ديگري گفت
:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است


و رفتند و بعدش
دلم ماند بي مشتري
ومن تازه آن وقت گفتم
:
خدايا تو قلب مرا مي خري؟


و فرداي آن روز
خدا آمد و توي قلبم نشست
و در را به روي همه
پشت خود بست

و من روي آن در نوشتم:

ببخشيد، ديگر
براي شما جا نداريم
!
از اين پس به جز او
کسي را نداريم...

|+| نوشته شده توسط دریا مهرسا در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 ساعت 19:25 |